آنيساآنيسا، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره

پرنسس مامان وبابا آنيسا

شما یادتون نمیاد

دختر نازم چند روز پیش تو وبلاگ یکی از دوستام بودم که یه مطلبی نوشته بود خیلی خوشم اومد واقعا اشک تو چشام جمع شد ازش اجازه گرفتم وگذاشتم تو  وبلاگ خودمون ریحانه جون بی نهایت ازت ممنونم دوست خوبم   شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و ه...
27 آذر 1392

داستانهایی از خدا

مردی بود که همیشه گناه میکرد  ...... و توشه ی اخرتش پر از گناه بود. پس از سالها گناه و معصیت زمان مرگ فرا رسید به دیار باقی رفت و سالها در عالم برزخ مثل همه ی ادمای دیگه منتظر قیامت و روز موعود یعنی روز حساب موند افراد مختلفی در برزخ بودند با نامه ی اعمال مختلف یکی با گناه های فراوان و دیگری توشه ای پر از کارهای خیر خدا پسندانه ..... بعضیها به خود اطمینان داشتند و بعضی دیگر از کرده ی خویش پشیمان و بعضی دیگر... خلاصه روز موعود فرا رسید... موقع حسابرسی و جدا شدن بهشتیان از جهنمیان شد ... هر کس بر طبق اعمال و کارها و اعتقاداتشان سنجیده شد و وضعیتش مشخص. یکی یکی حسابرسی میشدند و هرکس که جهنمی میشد هنگام برده شدن به جهنم از دیگر...
19 آذر 1392

داستانهایی از خدا

        روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند و او را بدینگونه سیر نمایند...   بعد از ۷۰ سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه بت پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، بت پرست ۳ قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد. سگ نگهبان خانه بت پرست به دنبال او را...
28 آبان 1392

ماه محرم

چون لاله چرا به خون نشستی ، عباس  /کو در تن صد چاک تو دستی ،  عباس ؟ ای سرو قلم قلم روی صفحه ی خاک / رفتی کمر مرا شکستی ، عباس . . . خیمه ماه محرم زده شد بر دل ما / باز نام تو شده زینت هر محفل ما جز غم عشق تو ما را نبود سودایی / عشق سوزان تو آغشته به آب و گل ما . . .آغاز محرم و ایام سوگواری حسینی تسلیت باد   تصویر حسین                                تصویر حسین گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید  ...
14 آبان 1392